ايستگاه هاي متروك،آدم هاي مشكوك
ژوئن 21, 2008
كفش هايت ازهررنگ و مارك و مدلي باشد،بايد روي سنگفرش هاي خيابان هاي اين شهر قدم بگذاري.عينكت از هر رنگ و مارك و مدلي باشد بايد ببيني و حتي كلمه اي هم به زبان نياوري.كنار سيگار فروش پيري منتظر اتوبوس ايستاده ام.
بوي سيگارهاي مارك دار خفه ام ميكند.سر و وضع پيرمرد حال هر رهگذري را به هم ميزند.نمي دانم چرا بي اختيار نگاهش مي كنم.بي هيچ فكر و هدف و حرفي.ايستگاه متروك است از سايه ي هر انساني…
نگاهم به دختركي مي افتد كه دوان دوان خودش را به طرف پيرمرد مي رساند.كمي بيشتر دقت مي كنم سنش 15-16 است.با پيرمرد حرف مي زندوپيرمرد كثيف چند توسري به دخترك ميزند.از آن فاصله ي چند متري هم ميشود صداي شكسته شدن غرورش را شنيد.متوجه نگاهم ميشود و نماي چهره اش را مي دزدد.پول ها را به پيرمرد مي دهد.از حرفهاي پيرمرد ميشود حدس زد دستمزد چه كاريست كه پيرمرد دخترك رامجبور به تجارت آبرو كرده است.دخترك از دوربين چشم هايم پنهان مي شود و من با يك دنيا سوال ايستاده ام.ناگهان صداي دخترك سالن هاي انسانيت مرا روي سرم آوار مي كند.صداي معصومي:خداحافظ بابا!
خيس عرق مي شوم،نه از فرط گرما بلكه از شرمندگي.يعني پدري آنقدربي غيرت و ايمان شده است كه با ارزشترين ثروت دخترش را كه همان آبرو و حرمت است را منبع درآمد خود كرده است؟!!
چقدر گوشهاي مردم اين شهر سنگين شده است كه ديگر صداي حرفهاي پوچ آدمهاي پوچ نمي شنوند..دخترك دور شده است و ميرود.من مانده ام با ايستگاه متروك اتوبوس،پيرمرد هم اينجا نشسته است…صداي اذان مي آيد،كمي كه دقت ميكنم مي بينم ايستگاه كنار يك مسجد است.روبرويم كلانتري است و چند متر پايين تر ازمسجد يك مدرسه ي دخترانه.
چه ايستگاههاي متروكي!!اگر كسي آنجا بود ديگر جاي آن دخترك اينجا نبود!!!
اتوبوس مي آِأ اما من پشيمانم.ديگر نمي خواهم قدمي بردارم.اين شهر پر است از ايستگاههاي متروك و آدمهاي مشكوك…
Entry Filed under: دست نوشته. .
Leave a Comment
Some HTML allowed:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>
Trackback this post | Subscribe to the comments via RSS Feed