چرا سياست ما عين رياست هاي ماست؟

روي زمين چقدر براي حرفهاي يك انسان جا گذاشته اند؟ يك وجب؟ دو وجب؟يعني مي شود پشت تريبون هاي به اصطلاح آزاد نايستاد و حرف زد تا تمام عالم بشنود؟! (more…)

Add comment ژوئن 21, 2008

ايستگاه هاي متروك،آدم هاي مشكوك

كفش هايت ازهررنگ و مارك و مدلي باشد،بايد روي سنگفرش هاي خيابان هاي اين شهر قدم بگذاري.عينكت از هر رنگ و مارك و مدلي باشد بايد ببيني و حتي كلمه اي هم به زبان نياوري.كنار سيگار فروش پيري منتظر اتوبوس ايستاده ام. (more…)

Add comment ژوئن 21, 2008

دختر مجرد حق تنفس دارد؟!

گاهی حتی نمی شود سطر ها را هم روی صفحه های سفید معنا کرد. زندگیمان پر شده از تنفس های تکراری و نامه های اداری . خودمان هم نمی دانیم کجای این زندگی زنده مانده ایم. چهار دیواری دلخوشی هایمان هم دیگر اختیاری نیست. روی جاده های برفی خیال رد پای خفقان آنقدر خط های سیاه بدبختی کشیده است که دیگر هوای لحظه ای گذر هم به سرم نمی زند. (more…)

Add comment ژوئن 20, 2008

حاج آقا های تسبیح به دست به دانشجویان خود رحم نکرده اند

نمی دانم کجای این کاغذ ها می شود سفیدی پر از سیاهی سطر های خالی را بی درنگ معنا کرد. نمی دانم کجای این دفتر ها می شود حرفی زد و بهانه دست آدمها نداد. نمی دانم کجای این آینه ها عکس ها رنگ خودشان را دارند. همین را می دانم که دیگر نمی شود حتی بغض را شکست و جمله ی خفه شو را نشنید. وقتی ضوابط حکم می کند من وجود دخترانه ام را دور از گرگ های خفته در لباس میش پنهان کنم روابط آبرو و حریم مرا بی مهبا می شکند. همان پهلوانان که نمی مردند حالا باید از بی غیرتی بمیرند و حتی کلمه ای هم به زبان نیاورند؟! (more…)

Add comment ژوئن 20, 2008

من یک دختر آزاد و آزاده ی متفکر و روشنگر ایرانی ام.

به خودم می اندیشم . در گذشته ام که پر از سوال های بی جواب و جواب های بی سوال است، سیر می کنم. درحال زندگی می کنم ، حالی که پر از اضطراب و فکر و طرح ادامه دارد. به آینده می اندیشم، آینده ای بزرگ و کوچک که هنوز نمی دانم دنیا را می سازد یا دنیا آینده مرا.

به خودم می اندیشم . به این کالبد که انسان نام دارد بدون هیچ رنگ و نژاد و جنس و رتبه ای. به دختری که هنوز خودش را هم نمی شناسد. (more…)

Add comment ژوئن 11, 2008

غزل دخترک خانه به دوش غزل فروش.

خسته ام از تمام بی نشانی ها. از زمینی ها ، زمانی ها، آسمانی ها ، از خودم ، از وجود حبس کرده ی لابه لای حرف های سیاه کاغذ های سفید. از یک هستی ناپدید . خالی از ادعا . خالی از هر چه گفت و شنید.  از این آدم های حلبی ظاهر ساز و پر سوز و گداز. چقدر بی رنگم در این رنگین کمان و چقدر دلتنگم از این آسمان. (more…)

Add comment ژوئن 11, 2008


بایگانی

اطلاعات

بازدید کنندگان از وبلاگ